من هر چه ام با تو زیباترم - تاریخ: 1397/1/31 ساعت: 1:38
دوشنبه 18 دی 1396 ساعت 20:51 آینه، برای دیدن خودم کافی نبود. انگار بازهم خود هر روزم رو توش می دیدم که داره آرایش اندکش رو می کنه تا بره سر کار. عکس اما تصویر دیگه ای از من داشت. تصویر بی نقصی از من، کنا
سخنرانی پای منبر - تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 0:05
١-هی از خودم می پرسم یعنی این حسم واقعیه؟ یعنی من، خود خود من، واقعن یکی رو دوست دارم؟ اولا دلم برای روزایی که داشتیم تنگ می شد. برای بیرون رفتنامون، همبرگر خوردنا، سوشی خوردنا، سینما رفتنای تا ١٢ شب. بعدش کم کم شد دلتنگی برای خودش. دستاش. بغلش. یه ماه شده که ندیدمش. یه هفته دیگه می رم دیدنش. خوشحال...
بار دیگر شهری که .. - تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 0:05
دلم تنگ شده. برای یه تکه هایی از تهران. زندگی این شکلی نیست که بتونی خوب هاشو سوا کنی و برداری برای خودت و بقیه اش رو بریزی دور، اما اگه می شد من یه تکه زمین از خاک دامنگیر تهران رو بر می داشتم برای خودم. امسال برنگشتم. سال دیگه هم . و هرگز هم حتی گزینه ای هست روی میز. تمام سال ها و لحظه هایی که توی...
پاییز - تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 0:05
دوشنبه 10 مهر 1396 ساعت 04:40 نتونستم طاقت بیارم. زنگ زدم بهش گفتم دارم برات یه شال گردن می بافم. واسه روزای سردت. صد تا ویدیو نگاه کردم تا بافتن رو یاد گرفتم. گوله ی کاموا حالا شبیه به شال گردن شده. دو هفته دیگه که برگرده بهش می دم. بهش گفتم
Fall is already here - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 14:01
پاییز داره می یاد و تو هفت ساله که مردی.برام دارویی تجویز کن که هر بار با یادآوری این جمله اشکام نریزه. 
High maintenace - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 3:18
سی سالگی و پروسه ی پا به سن گذاشتن. بدم می یاد از این که مجبوری کم کم یه شکل دیگه از خودت مراقبت کنی. کرم هات رو بزنی،شب ها آرایشت رو پاک کنی حتمن، قرص ویتامینت رو بخوری و آماده شی برای اون سراشیبی. باید ورزش کنی چون کم کم شکل بدنت ممکنه عوض شه. الان نشه چند سال دیگه می شه چون دیگه بیست و خرده ای سا...
گذشته - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:12
بعد از این سی سال زندگی پر فراز و نشیب، می دونم دست آخر اونجایی که می خوای بهش برگردی، اونجایی که دم مرگت می خوای باشی، نه توی بغل معشوق، که توی جمع لعنتی خانوادست. هنوز نمی دونم چرا. من که سرم رو می کنم توی هر تئوری و هر نظریه و هر فرضیه ای، منی که دستم به انکار هر چیزی بلنده، منی که فرار کردم از ه...
ممکنه برای شما هم پیش بیاد - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 21:41
یه مشکلی داشتم که باید ویزیت می شدم. رفتم دکتر منتظر شدم تا صدام کنن. پرستارا دونه دونه می اومدن مریضای دکتری که براشون کار می کردن رو صدا می کردن و می بردنشون توی اتاقی برای قد و وزن و از این کارا. همه جوون و تر و تازه. پرستاری که اومد دنبال من سن و سال داشت و موهای جو گندمیش کوتاه بود و فر و توی ه
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم* - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 20:19
دیروز به پسری که سیب می خورد گفتم می خوام ازت یه چیزی توی وبلاگم بنویسم ولی نمی دونم چی. گفت بنویس داریم می ریم بستنی بخوریم. بهش گفتم آخه من روزمره نویسی نمی کنم، بیشتر چیزای غمگین می نویسم. گفت خب بنویس داریم می ریم تو قبریستون بستنی بخوریم، غمگین می شه. حکایت زندگی منم همینه. خو کردم به غم و درد
بعد از مهاجرت ١ - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 15:01
تصمیم گرفتم در مورد زندگیم اینجا و شرایطم و اینکه چی کار می کنم بیشتر بنویسم تا هم به خودم کمک کنه که بهتر فکر کنم و هم اینکه شاید به درد بعضی ها بخوره و به سوال هاشون جواب داده بشه. این پست می خوام در مورد تنهایی بنویسم. اگه تنها مهاجرت کنید و کسی رو اینجا نشناسید اولین چیزی که بعد از پیاده شدن از
بعد از مهاجرت ٢ - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 15:01
البته قبل از اینکه تصمیم بگیرم ورزش کنم، یه دریاچه ای نزدیک به دانشگاه پیدا کرده بودم که ساعت ها می رفتم اونجا می نشستم و گریه می کردم. شاید نزدیک به دو ماه طول کشید تا تونستم خودم رو جمع کنم. هر چقدر از خودم سوال می کردم که چرا برای چیزی به این بی ارزشی اینقدر خودم رو اذیت می کنم جوابی نداشتم. اینج
به حق چیزهای ندیده و نشنیده - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 12:33
زنگ زدم به پسری که سیب می خورد ازش پرسیدم کجایی می گه اومدم فروشگاه سیب بخرم
سحر ندارد این شب تار - تاریخ: 1395/12/11 ساعت: 4:39
عاشق درمان کردن خودم بودم و توش به شدت مهارت داشتم. می نشستم با خودم هر چی بود و نبود رو می ریختم جلوی چشمم، درشت و پررنگ، سواشون می کردم توی دسته های چند تایی، خوب ها، بدها، درد دارها، عذاب آورها و یه دسته بزرگ و پر دیگه به اسم آینده. توی هجده سالگی اندازه بیست و اندی ساله ها حالیم بود. همه بهم می ...
سرزمین های دور - تاریخ: 1395/12/11 ساعت: 4:39
دو سال پیش می دونستم دارم توی بعد مکان جابجا می شم. از جایی به جای دیگه ای توی این دنیا می رفتم. امروز، درست همین امروز مهاجرت باورم شد. باورم شد مهاجرت تنها جابجایی توی مکان نیست که زمان هم با تو جابجا می شه . نه به عقب و نه جلو،که به نقطه ی نا معلومی توی ساعت هستی که دلتنگی ها روی عقربه اش آویزونن...
من بی تو اندوه آزادی هزار پرنده ی بیراه را گریسته بودم و تو نمی دانستی... - تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 3:56
دید من شاسکولم ، امروز برام نوشت که می دونم که تا حالا اونجور که باید بهت نگفتم اما ive fallen for you without a doubt و اینکه هیچ وقت به دختر دیگه ای اینجور اهمیت ندادم و هیچ وقت نخواستم که با کسی زندگی کنم. براش نوشتم منم دوستت دارم . و تا اینجا همه چیز اینقدر دور از واقعیت نبود. تا اینکه گفت می خ...
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب/ در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست - تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 7:04
امتحان دارم. دو روزه مثل یه مگس توی اتاقم نشستم و روی تختم می خورم و می خوابم ودرس می خونم و فقط نمی /رینم. غذاهام رو اینترنتی سفارش می دم و کردیت کاردم سوراخ شده. می رم جلو در غذا رو می گیرم می یارم توی اتاقم زیر پتو می خورم. تنم می خاره.حموم لازم دارم .. امروز می خواست بیاد دیدنم. گفتم عزیزم توصیه...
من وقتی بی مزه بودم - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 9:24
دیروز داشتم می خوندم در مورد فروغ یه سری تحقیقات کرده بودن وگفته بودن که دو قطبی هست. هزاران هزار آدم دیگه هم همین بیماری و بدترش رو دارند ولی چه زمانی که زنده ان و چه مرده کسی تحقیقی نمی کنه در موردشون. چون ماها اهمیتی نداریم. این رو نگفتم که خودم و هزار آدم دیگه رو با فروغ مقایسه کنم. صرفن خواستم ...
ریحانه - تاریخ: 1395/9/15 ساعت: 2:13
همکارم مرد چهل ساله ای ازعیران با زن و یک بچه ی کوچیک هست. مرد محترم و با شخصیتی هست که سرش توی کار خودشه  و مثل همه ی مردهای چهل ساله ی دیگه ای که سرشون توی شر/ت زنی غیر از زن خودشون نیست، به زندگی امیدواره و می خواد که یه مزرعه داشته باشه و توش یه خونه ی با انرژی پاک درست کنه و بچه اش رو بزرگ کنه ...
:) - تاریخ: 1395/9/15 ساعت: 2:13
از خوشبختی و درد ی که تو بمن دادی، چیز کمی باقی مانده است:آنچه باقی مانده است لذت اندوهگین بودن است...
give me some words - تاریخ: 1395/9/15 ساعت: 2:13
دوصت پصر قبلی م  تو عیران یه مدتی خیلی گرفتار شده بود. -از شانس من- من رو هم خیلی دوست داشت-گویا-. همیشه می گفت تو رو دارم دلم قرصه. اینکه من رو داشت راضی اش می کرد. انگار با من که حرف می زد بقیه گرفتاری هاش ازیادش می رفتن. خیال می کرد توی زندکی من رو داشته باشه کافیه. اشتباه می کرد. من آدم پای گرفت...

برچسب‌های مرتبط

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده | مثل عکس رخ | اهنگ مثل عکس رخ مهتاب | وقتی من از تو بی خبر | بیچاره من وقتی چاره تویی | ریحانه جباری | ریحانه طراوتی | ریحانه طباطبایی | ) meaning | give me some words